dabbagh (0)

امیر بابا ، منزل نو مبارک…
این صدایی بود که بیشتر از همه ی شعارها در ذهنم ماند. به مراسم تشییع اولین شهید مدافع حرم دزفول رفته بودم. مجری برنامه از بالای اتومبیل، در بین خیل جمعیت، این شعار را از زبان دختر کوچولوی شهید امیر علی¬هیودی فریاد می زد و مردم تکرار می کردند: «امیر بابا، خانه ی نو مبارک!» سیل عظیمی از مردم، تابوت شهید را روی دست می بردند تا به خانه ی آخرت بسپارند. تمام خیابان های منتهی به شهیدآباد مملو از جمعیت بود و من قطره ای از آن دریا بودم. این صدا در گوشم تکرار می شد: «امیربابا، منزل نو مبارک!» یادم آمد این جمله را جای دیگری هم شنیده بودم. از زبان مرحومه امینی نسب، همسر سردار شهید سید جمشید صفویان. او برایمان ماجرای آخرین دیدارش با سید جمشید را تعریف کرده بود. ماجرای روز آخر، روز وداع.
یادم آمد همسر شهید صفویان گفته بود صبح زود آمدند دنبال آقا جمشید که او را به منطقه ببرند.آن روز حال عجیبی داشت. او از نبودن های مکرر شوهرش خسته شده بود. یادم آمد تعریف کرده بود: شب قبل از رفتن، آقا جمشید، به او و دختر دو سال و نیمه¬ شان زهرا، خیره خیره نگاه می کرد. آن شب از شوخی های همیشگی آقا جمشید خبری نبود. فقط نگاه می کرد! و زهرا کوچولو و مادرش، سنگینی عجیبی در نگاه آقا جمشید احساس می کردند. یادم آمد تعریف کرده بود: صبح که شد نمی خواست بگذارد آقا جمشید برود، ولی می دانست تصمیم آقا جمشید چیست؛ آقا جمشید به خاطر اینکه معاون فرمانده ی گردان بود و به خاطر اینکه در جبهه به او نیاز داشتند نمی خواست برود، بلکه به خاطر این می رفت که تکلیفش رفتن بود. همسر آقاجمشید نمی توانست سر بلند کند و در چشمان شوهرش نگاه کند. لحظه ی خداحافظی رسیده بود. همانطور که سرش پایین بود، شلوار گتر کرده و پوتین های شوهرش را دید که به سمتش می آمد. آقا جمشید به او نزدیک شد تا سرش را ببوسد و خداحافظی کند، ولی او مانع شد. می¬گفت دیگر خسته شده و دوست ندارد باز هم آقا جمشید آن ها را تنها بگذارد. ولی مخالفت فایده ای نداشت. می دانست آشوب، در دل آقا جمشید بیشتر از خود او است ولی چاره ای نبود؛ تکلیف همین بود. آقا جمشید زهرا را بوسید و رفت و همسرش فقط پوتین هایش را نگاه کرد. هنوز نمی توانست سر بلند کند و شوهرش را ببیند. یادم می آید که تعریف کرده بود: آقا جمشید همین طور که داشت می رفت، از داخل حیاط به شیشه ی در و پنجره می زد و مدام تکرار می کرد: «سال نو، خانه ی نو! …یادت باشه… سال نو، خانه ی نو» منظورش این بود که تا زمان تحویل سال نو، خانه ی نیمه ساخته شان را تمام می کند تا در سال جدید همسر و فرزندش را از اتاق خانه ی پدری به خانه ی مستقل خودشان ببرد. زمستان سال 65 بود و تا تحویل سال چند ماه باقی مانده بود. آخ! که زهرا موقع رفتن بابا، چقدر بی تابی می کرد! یادم می آید که همسر سید جمشید تعریف کرد: زهرا چند بار با گریه دنبال بابا دوید تا مانع رفتن او شود. زهرا آنقدر بی تابی می کرد که حتی آن کسی که دنبال آقا جمشید آمده بود هم به گریه افتاد.
سید جمشید آن روز رفت و شب همان روز در عملیات کربلای 4، در رودخانه ی اروند شهید شد. یادم آمد که گفته بودند پیکر سید جمشید 2-3 ماهی مفقود بود و آخر سال 65 پیدا شد. روز قبل از تحویل سال پیکرش را در شهیدآباد دفن کردند. یادم آمد که همسرش می¬گفت: «رفتم سر مزار آقا جمشید و به او گفتم مگر نگفتی سال نو، خانه ی نو؟! پس چه شد؟! خودت تنهایی به خانه ی نو رفتی؟!… آقا جمشید خانه ی نو مبارک!»
چه تکرار عجیبی! 29 سال پیش همسری، اینگونه خانه ی نوی شوهر شهیدش را تبریک می گوید و حالا، در سال 94، دختری خانه ی نوی پدر شهیدش را تبریک گفت. مراسم تشییع شهید امیر علی هیودی با شکوه تمام برگزار شد. پیکر او را در قطعه ی شهدای شهیدآباد به خاک سپردند؛ در کنار شهدای دفاع مقدس. درست کنار مزار سید جمشید! روی سنگ قبر مزار کناری بابا امیر نوشته شده: «فرمانده ی محبوب گردان بلال، شهید سید جمشید صفویان».
آن روز حسی عجیب داشتم. حسی مشترک از حسرت و افتخار. حسرت جا ماندن از این قهرمانان و افتخار به اینکه برای جوانان نسل من هم لیاقت شهادت وجود دارد و هنوز این بیت شعر در ذهنم تکرار می شود:
اگر چه خیل شهیدان و عاشقان رفتند            هنوز راه همان است و مرد بسیار است

dabbagh (1)

dabbagh (2)


تنظيم : منوچهر مهدی پور
[ موضوع ] : مطالب آزاد
[ برچسب ها ] : , ,

دیدگاه شما

( الزامي )

(الزامي)